شادی های کوچک من!
یک ماه از سال تحصیلی جدید گذشت.البته جدید که نه الان دیگه همه ی روزا بوی تکرار گرفته.همه چی یکنواخت و خسته کننده شده.یک ماه و چند روز از سال تحصیلی گذشت .سالی که حتی تو خوابم تصورشو نمی کردم،اینقدر سخت و دردناک باشه.این یک ماه کار من گریه کردن شده بود.راستش من اصلا فکر نمی کردم که دوری از خانواده تا این حد سخت باشه.مدرسه جدیدمو دوست دارم.اما خوابگاه رو نه.هنوز به خوابگاه عادت نکردم و فکر کنم که هیچ وقت این عادت در من شکل نگیره.من که چند سال توی خونه ای ساکت و بی سروصدا زندگی کردم و همدم تنهاییام کامپیوتر و تلویزیون بوده حالا مجبورم تو یه اتاق با 14 نفر آدم زندگی کنم که هنوز به رعایت حال دیگران عادت ندارن.بعد از اینکه ساعت خاموشی رو می زنن و کم کم خواب میاد سراغمون یه دفعه یکی از راه می رسه و بدون در نظر گرفتن حال بقیه چراغ اتاقو روشن میکنه و دنبال مسواکش می گرده و ....
اما از حق نگذرم مدرسه ی خیلی خوبی رفتم.معلما خیلی مهربونن.مدیرمون خیلی خوش اخلاقه و آدم باهاش خیلی راحته.مامانم می گه تو ایراد داری که فکر می کنی همه جا باید مثل خونه باشه.تو باید سعی کنی خودتو با تغییرات اطرافت سازگار کنی ولی من نمی تونم.فکر نمی کردم اینقدر در برخورد با شرایط تازه ناتوان باشم.من از اون دست بچه هایی هستم که صبح قبل از رفتن به کلاس،پای باجه ی تلفن هستم و روز خودمو با تلفن کردن به مامانم شروع می کنم.گاهی اونقدر زود تلفن می زنم که مامانم هنوز توی مدرسه شون حاضر نشده و یکی دو دقیقه بعد از تماس اول من از راه می رسه.زنگ تفریح دوباره زنگ می زنم.ظهر قبل از ناهار زنگ می زنم و عصر هم همین طور.شب هم که مامانم زنگ می زنه.
چه کار کنم دست خودم که نیست.خیلی دلتنگ می شم.دلتنگ دوستام.مامان وبابا و داداشم.توی مهرماه مامان و سامان 2 بار اومدن دیدنم.و دو بارم همراه بابام اومدن.مامانم خیلی سختی کشده چون مجبور بوده با اتوبوس بیاد و حدود 6 ساعت تو راهه.سه شنبه ی هفته ی قبل چهار بار زنگ زدم مدرسه ی مامانم و دفعه ی آخری مامانم گفت که مدرسه شون تعطیل شده و داره میاد اصفهان.داشتم از خوشحالی بال در می آوردم.روز چهار شنبه که مامانم اومد به مدرسه مون سر بزنه،یه دفعه سرپرست خوابگاه گفت مدرسه مون به مدت یک هفته تعطیله و خوشحالی من چند برابر شد وقتی فهمیدم می تونم بیام خونه و برم دوستام و مامان بزرگ و بقیه ی فامیل ببینم.اینجا هر روز رفتم مدرسه که هم از درسام عقب نیفتم و هم به خاطر اینکه پیش دوستام هستم انرژی بگیرم تا وقتی برگشتم زود دلتنگ نشم.
روز جمعه برمیگردم اصفهان.امیدوارم که بتونم بعد از این دوستان تازه تری پیدا کنم.درست مثل بچه های اینجا.آخه یک ماه گذشته از بس غصه خوردم و گریه کردم فقط دو سه تا دوست پیدا کردم . با بقیه هم خیلی مختصر دوست شدم این خیلی بده.کم کم باید خودمو برای یه تغییر تازه آماده کنم.البته اگه این دلتنگیا بذاره.
خیلی برام دعا کنید.
این شعر هم تقدیم به شما که دلم برای همه تون خیلی تنگه می شه
چشمان تو بهانه ی خلق بهشت بود
زیباترین ترانه ی اردیبهشت بود
چشمان تو شکوه غزل بود خوب من!
او شاهکار روز ازل بود خوب من!
حوای چشمهای تو آدم فریب بود
آدم فریب خورد،برایش عجیب بود
من مرد عشق نیستم،او اشتباه کرد!
چشمش تمام زهد مرا هم تباه کرد
بعدش دروغ بافت که تقصیر سیب بود
هر جا نشست گفت که آدم نجیب بود
اما عزیز!چشم تو را دیده بود او
از باغ چشمهای تو گل چیده بود او
وقتی خدا ز دامن او بوی گل شنید،
وقتی به جز نگاه تو در چشم او ندید،
بعدش زمین وحسرت و آدم و چشم تو
یک کوله بار گریه و ماتم و چشم تو
آدم برای دوری چشم شما گریست
حتی برای غربت آدم خدا گریست
با قطره های عشق زمین هم بهشت شد
با یاد چشمهای تو،اردیبهشت شد
به یادتون هستم،فراموشم نکنید(سارا)
زمزمه های دلتنگی
در این تنهایی تنها و تاریک خدا مانند
دلم تنگ است
بیا ای روشن

ای روشن تر از لبخند
شبم را روز کن در زیر سر پوش سیاهیها
دلم تنگ است

بیا بنگر چه غمگین و غریبانه،در این ایوان سر پوشیده
وین تالاب مالامال،
دلی خوش کرده ام با این پرستوها و ماهیها

و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی
شب افتاده ست و من تنها و تاریکم
و در ایوان و در تالاب من دیریست
در خوابند
پرستوها و ماهیها و آن نیلوفر آبی

بیا ای مهربان با من
بیا ای یاد مهتابی
مهدی اخوان ثالث
معذرت چون (عکس ربط دار با این مطلب پیدا نکردم)
ماهی پری
ماهی پری دلش همیشه خون بود
زندونی تنگای این و اون بود
خودش ولی یه چیکه آسمون بود
هوایی دریای بیکرون بود
تموم حوضا واسه اون کوچیک بود
رودخونه ها دو قطره چیک و چیک بود
ماهی تو ماهی آبت آسمونه
رودخونه هات مسیر کهکشونه
موج چشات ، موجای راز و نیاز
اشکاتو وردار و یه دریا بساز

ماهی پری ! تنگ بلور رو بشکن
شنا نکن تو حوض تنگ این تن
ماهی پری نامزد آسمونی
عروس دریایی کهکشونی
سفره عقدت رو کجاها چیدن
فرشته ها شمعدونی تو خریدن
ماهی پری هنوز که اینجا موندی
قصه پروازو مگه نخوندی
ماهی پری چارقد نور و سر کن
بال و پرت را تن کن و سفر کن
دریای آسمون اگر چه دوره
ساحل اون پر از نگین نوره
ماهی پری ! ماهی پری ! کجایی ؟!
پشت سرت نمونده ردپایی
ماهی پری پرید تو حوض مهتاب
جستی زد و رفت و گذشت از این آب
نقره ماه دگمه پیرهنش شد
ستاره ها پولک رو تنش شد عرفان نظر آهاری
دلم تنگـه برای گـریه کـردن
کجـاست مادر کجـاست گهـواره ی من
همــون گهـواره ای که خاطـرم نیست
همون امنیت حقیقی و راست،
همون جایی که شاهزاده ی قصه،همیشه دختر فقیرو می خواست
همون شهری که قدخود من بود،از این دنیا ولی خیلی بزرگتر
نه ترس سایه بود،نه وحشت باد،نه من گم می شدم ،نه یک کبوتر
دلم تنگه برای گریه کردن،کجاست مادر،کجاست گهواره ی من؟؟
نگو بزرگ شدم نگو که تلخه،نگو گریه دیگه به من نمیاد
بیا منو ببر نوازشم کن،دلم آغوش بی دغدغه می خواد
تو این بستر پاییزی مسموم،که هر چی نفس سبزه بریده
بیا منو ببر نوازشم کن،مثل برگ روی شاخه ی تکیده
روزها یکی پس از دیگری به سرعت برق و باد گذشت و لحظه های تلخ جدایی فرا رسید.جدایی از هوای داغ و آفتاب سوزان کویر.جدایی از درختهای زیبای باغچه ی کوچک خانه.جدایی از همه ی چیزهایی که این روزها بیشتر از قبل در مقابل چشمانم خودنمایی می کنند.و دور شدن از شما دوستان عزیز.
دارم می روم.به جایی که قرار است اگر همه چیز طبق برنامه هایم پیش برود،برای خودم آینده ای تازه بسازم و اگر خدا بخواهد، آنقدر توانا شوم که بتوانم دست انسانهای نیازمند را بگیرم.من دارم می روم و قرار است دوستان تازه ای پیدا کنم و در کنارشان تجربه های تازه کسب کنم.
برای رسیدن به فرداهای روشن باید از خیلی چیزها بگذرم و از خیلی دلبستگی های قشنگ خداحافظی کنم.از شیطنت های کودکانه.لجبازی های بچه گانه.از شلوغ بازیهایی که با برادر کوچکم داشتیم و گوش فلک را با سر و صدایمان کر می کردیم.از قهر و آشتی های عجیب و غریب.از صدای گنجشکها که هنگام غروب شهر کوچک مرا پر از صدای زیبای زنده بودن می کردند.از استراحت های دم غروب توی حیاط خانه روی تخت خوابی که وزش نسیم شامگاهی آن را خنک کرده بود.از نگاه کردن به آسمان زیبا و بی ابر با تک خوشه های طلایی که در آن می درخشیدند و چشمک می زدند.
از شبهایی که همدم مادربزرگ تنهایم می شدم مادر بزرگی که بهترین و مهربانترین مادربزرگ دنیاست .از تجربه هایی که هنگام آشپزی در کنار او به دست آورده بودم.
از اتاق کوچکم که تازه سال گذشته بعد از چند سال برایش وسایل تازه خریده بودم و به آن آب و رنگ تازه داده بودم.از کتابخانه ی کوچک اتاقم که هی پر و خالی می شد . من عاشق کتابهایش بودم.بعضی از آنها را چند بار خواندم و هنوز هم برایم تازه هستند.از انتظارات تمام نشدنی پدر و مادر که همیشه پشت هر رفتار و حرکتم خود را نشان می دادند.
از خیلی چیزها با ید دل بکنم.و می دانم که روزی که برگردم دیگر نه این روزها را خواهم داشت و نه می توانم آن کسی باشم که امروز هستم.اما اکنون که سرنوشت من مرا به رفتن تشویق می کند می روم و از خدا می خواهم تا هرگز مرا تنها نگذارد و می کوشم از توصیه های پدر و مادرم برای بهتر کردن روزهای ناشناخته ای که در پیش دارم،کمک بگیرم.تلاش می کنم به آینده عشق بورزم و تمام تلاش خود را برای رسیدن به آنچه خداوند مرا شایسته ی آن کرده،به کار بگیرم.
برایم بسیار دعا کنید.
از این به بعد هر وقت که به خانه بیایم،سری به شهر آرزوهایم خواهم زد.اینجا قشنگترین شهر دنیاست.
راستی دیشب که داشتم با سامان بازی می کردم یه دفعه از دستم عصبانی شد و یه گاز محکم به دستم گرفت.مامانم دعواش کرد.آخر شب قبل از اینکه بخوابه اومد و گقت آجی جان ببخشید و منو بوسید.مامان گفت بعد از اینکه ازم عذر خواهی کرده رفته گفته از آجی جان ببخشید کردم.دیگه گازش نمیگرم.چه طوری باید دوریشو تحمل کنم؟حرفای قشنگش لحن صداش و...
یه هدیه ی ناقابل.سومین و آخرین داستان کوتاهی که نوشتم.امیدوارم خوشتون بیاد.معلوم نیست بازم بتونم بنویسم یا نه.
پشت دیوارهای برفی
آخرین روزهای سرد دی ماه بود.هوا داشت کم کم تاریک می شد.دیرش شده بود.امروز با همه ی روزهای دیگر فرق داشت.کارش بیشتر بود.خیلی خسته شده بود.مدام زیر لب غر غر می کرد:"لعنت به این زندگی"
9 سال بیشتر نداشت.ولی خیلی سختی کشیده بودکلاس دوم را که تمام کرد،دیگر اجازه نداشت مدرسه برود.چون باید کار می کرد.با خودش فکر کرد."الان باید مثل بچه های دیگر توی خانه کنار بخاری نشسته باشد.الان باید مشقهای روز بعدش را بنویسید.الان باید..."ولی الان هیچ کدام از اینها نبود.حقیقت تلخ تر از این حرفها بود.دستهای یخ کرده اش را به زحمت توی جیب شلوار کهنه اش فرو برد.دنبال چیزی گشت.نه !خدای من!اثری از دستمزد یک ماه کار بی وقفه و خسته کننده اش نبود.تنها یک سوراخ که دهن گشادش را باز کرده بود و به دستهای خالی او می خندید،توی جیبش جا خوش کرده بود.چه باید می کرد؟!ایستاد.نگاهی به پشت سرش انداخت.خیابان تقریبا خلوت شده بود.تصمیم گرفت قسمتی از مسیر را برگردد.می دانست که فایده ای ندارد.اما برگشت.حتما تا حالا کسی آن را برداشته و رفته؟!دنیا جلوی چشمش تیره و تار شده بود.نه راه رفتن داشت و نه روی برگشتن به خانه.دوباره مسیرش را به طرف خانه تغییر داد و راهی شد..فکر می کرد به این که چطور یک ماه تمام هر روز هشتاد کیسه ی نایلونی را از ذغال پر کرده بود و با منگنه درشان را به هم دوخته بود.یاد دستهای سیاه و خسته اش افتاد که که هر شب در آب سرد حوض حیاط خانه آنها را می شست تا دلش بیاید یک لقمه نان خشکیده ی ته سفره را در دهان بگذارد.از خودش بدش می آمد که اینهمه حواس پرت بود.یادش رفته بود که مدتهاست کسی پارگی لباسش را نمی دوزد.
سرفه می کرد.از مدتها قبل به شدت دچار سرماخوردگی شده بود.سینه اش خس خس می کرد.به شدت لاغر و ناتوان شده بود.اما مقاومت می کرد.
دوباره فکر کرد.یاد مادر علیل و ناتوانش افتاد.چیزی توی دلش شکست.بیش از هزار بار صحنه های درگیری پدر و مادرش که فقط وفقط به خاطر فقر و نداری به جان هم افتاده بودند را مرور کرده بود.همان وقتی که مادرش از پله ها پرت شد و از آن به بعد دیگر نتوانست از جا بلند شود.
خیلی های دیگر را می شناخت که هیچ چیزی نداشتند.درست مثل خودشان ولی خوب زندگی می کردند.لااقل سر هم داد نمی زدند.کسی صدای دعوایشان را نمی شنید.دو سال بعد از اینکه مادر زمین گیر شد،پدرش هم در دام اعتیاد گرفتار شده بود و از آن به بعد همه چیز نورعلی نور بود.درماندگی پدر برای فرونشاندن عطش مصرف مواد،او را بیش از گذشته تند خو و نامهربان کرده بود.
برف تندی باریدن گرفت.قدمهایش را تندتر کرد.ساعت نزدیک 11 بود.شاید تا حالا خوابیده باشند.دوباره با خود فکر کرد.چقدر دلش می خواست یک روز دست در دست پدر،شاد و خندان از خانه بیرون بیایند.درست مثل علی پسر همسایه که مادر هم نداشت ولی هر روز به همراه پدرش به مدرسه می رفت.مثل حسین پسر معصومه خانوم که هر وقت می دیدش از لحظه های خوشی که در کنار خانواده داشت می گفت.یا مثل خیلی از پسر های دیگری که آنها را نمی شناخت ولی حتما تعدادشان خیلی زیاد بود.خیلی زیاد.
دوباره با خوش فکر کرد.ای کاش آنقدر قوی بودم آنقد که می توانستم حق پدر را کف دستش بگذارم تا دست روی ضعیف تر از خودش بلند نکند.تا مادر بیچاره ام را زمین گیر نکند.ولی چه فایده.هنوز خیلی مانده بود تا بزرگ شود و بتواند کار به این مهمی انجام بدهد.یک لحظه از خودش دلگیر شد.هر چه باشد او پدر من است.
قلبش شروع به تپیدن کرد.توی آن هوای سرد به طرز عجیبی داغ شده بود.بغضش ترکید.آرام آرام شروع به گریه کرد.جلوی درخانه که رسید،آهسته و بی صدا در را باز کرد.صدایی نمی آمد.خوابیده بودند.خوشحال شد،فکری مثل برق به خاطرش رسید.گفته بودند یک نفر هست که هر وقت تو بخواهی و وقتی که هیچ کس دیگری نیست،می نشیند پای درد دلت و به تو گوش می دهد.یک نفر هست که از حرف زدنت خسته نمی شود.سراغ صندوقچه ی شکسته ی چوبی که گرانبهاترین چیزهایش را در خود جا داده بود رفت.دفترها و کتابهایش را.دفتر و قلمی برداشت.توی حیاط یک گوشه نشست و شروع به نوشتن کرد.می خواست همه ی دردهایش را برای پدر و مادر،همسایه هایی که هرگز سرشان را توی راهروی دراز و تاریک خانه ی آنها نکردند تا احوالی از مادر ناتوانش بگیرند،اما نه،اصلا فقط و فقط برای خدا بنویسد که هیچ وقت از پر حرفی های او خسته نمی شد.
خدایا چیز زیادی نمی خواهم.مرا ببخش که درباره ی پدرم فکر های بد کردم.هر چه باشد او پدر من است.من باید او را دوست داشته باشم.گرچه او هیچ وقت نگذاشته دستهایم را دور گردنش حلقه کنم و ببوسمش و داد بزنم دوستش دارم.هر چند هیچ وقت دست نوازشش را روی سرم نکشید.
خدایا!من هیچ وقت نخواستم که توی سفره ی خانه ی ما غذاهای رنگارنگ باشد ولی دلم می خواست دست هر سه نفرمان با هم نان خشکیده ی توی سفره راقسمت کند.دلم می خواست به پدر بگویم که دوستش دارم اما تو خودت دیدی که او هیچ وقت فرصت این کار را به من نمی دهد.نمی دانم گناه من چه بوده که هر چه تلاش می کنم تا او را راضی نگه دارم،نمی شود.یا گناه مادرم چه بود که باید اینطور علیل و ناتوان باشد.از روزی که چیز فهمیدم و توانستم خوب و بد را تشخیص بدهم فهمیدم که جای یک چیز توی خانه ی ما خالی ست.چیزی که من نمی دانستم چه شکلی دارد و ندیده بودمش.اما توی دلم احساسش می کردم و چقدر هم مزه ی شیرینی داشت.فکر کنم پدر تا حالا آن را نچشیده باشد.
آن روز وقتی به زور کتک مرا از خانه بیرون کرد تا دنبال کار بروم،اکبر آقا،همسایه مان را می گویم،وقتی چشمهای گریان مرا دید،با حالت غمگینی گفت،همه ی مشکلات ما از کمبود محبت است.او به پدرم گفت :مگر نشنیده ای که مولانا می گوید:از محبت خارها گل می شود...
نمی دانستم منظورش از محبت چیست و از کجا می توانم آن را به دست بیاورم.اما من مقداری از پول هایم را آنجا توی صندوقچه پس انداز کرده ام تا کمی محبت برای خانه ی خالیمان بگیرم.شاید درد ما هم درمان شود.
نگاهی به دست خطش انداخت.خیلی زشت وناخوانا بود.شاید خدا حوصله نداشته باشد اینها را بخواند.دستهایش نای نوشتن نداشت.فکری به خاطرش رسیدخدای من!فردا.... فردا بقیه اش را برایت خواهم نوشت.بعد هم می اندازم توی صندوق پست.فکر کنم تا چند روز دیگر به دستت برسد.
دیگر سردش نبود.انگار بدنش به هوای سرد و برفی عادت کرده باشد.داشت خواب می دید.خواب بهشت.جایی که توی آن یک دنیا محبت بود.جیب هایش را تند تند از محبت پر می کرد تا برای پدر و مادرش بیاورد.
صبح فردا او پرنده ای کوچک بود که روی پشت بام خانه به نظاره ی جسم خسته ی خود که حالا آرام وساکت توی لحاف سفید برف به خواب عمیقی فرو رفته بود،نشست.در حالی که هنوز نامه ی خدا توی دستهایش بود.
شهادت حضرت علی(ع) تسیلت باد
دروازه ی سحر،
در انتظار آمدن کاروان صبح،
آغوش مات خسته خود را گشوده بود،

در نیمرنگ روشنی سیمگون فجر
بانگی بلند شد.
محراب پاک مسجد کوفه به صد فسوس،
آغوش بر گشود،
وان جاودانه مرد ،
شد در نماز وراز
تصویر یک شبح،
از گوشه ای خزید،
دستی بلند شد.
برقی میان پرده تار هوا جهید ...
گلرنگ شد ز خون شفق آسمان صبح
وقتی که بازشب شد و اندوه بی کسی،
بر سینه های مردم درمانده چنگ زد،
-در زاغه های شهر-
هر گوشه هر کنار،
یک کودک یتیم،
یک چشم اشکبار،
یک مادر فقیر،
یک ظرف بی غذا،
یک سفره ی فتاده تهی روی یک حصیر،
در انتظار ماند...
امشب شب دعاست.از همه التماس دعا دارم و اگه خدا توفیق بده واسه همه دعا می کنم.

آرزویم به نا کجا پر کشیده است.دستانم می لرزد و دلم.وقتی نگاهم نمی کنی.وقتی حرفهایم را نمی شنوی،احساس گناه می کنم.می دانم که به خاطر کارهای بدم دوستم نداری.فکر می کنم هنوز خوب و بد را نمی دانم.و چقدر از با تو بودن فاصله دارم.تو کمکم کن.تنهایم نگذار.نگاهم کن صدایم را بشنو تا آرزوهایم به نا کجا پر نکشند.خدای خوبم صدایم را بشنو.
سلام بر رضا(ع)
درود بر تو ای هشتمین سپیده
اگر از سایه یاران درود می پذیری
باران نیز به ازای تو پاک نسیت
و بر ما درود
-اگر فاصله ی خویشتن تا تو را،تنها بتوانیم دید-
ای آفتاب!
ما آن سوی ذره مانده ایم....(موسوی گرمارودی)
دارم می رم مشهد.اونجا واسه همه تون دعا می کنم و التماس دعا دارم.
آرزوهای ویکتور هوگو!
اول از همه برايت آرزو مىکنم که عاشق شوى
و اگر هستى، کسى هم به تو عشق بورزد
و اگر اينگونه نيست، تنهاييت کوتاه باشد
و پس از تنهاييت، نفرت از کسى نيابى
آرزومندم که اينگونه پيش نيايد
اما اگر پيش آمد، بدانى چگونه به دور از نااميدى زندگى کنى

برايت همچنان آروز دارم دوستانى داشته باشي
از جمله دوستان بد و ناپايدار
برخى نادوست و برخى دوستدار
که دست کم يکى در ميانشان بىترديد مورد اعتمادت باشند
و چون زندگى بدين گونه است

برايت آروزمندم که دشمن نيز داشته باشى
نه کم و نه زياد ...... درست به اندازه
تا گاهى باورهايت را مورد پرسش قرار دهند
که دست کم يکى از آنها اعتراضش به حق باشد
تا که زياده به خود غره نشوى
و نيز آروزمندم مفيد فايده باشى، نه خيلى بیخاصيت
تا در لحظات سخت
وقتى ديگر چيزى باقى نمانده است
همين مفيد بودن کافى باشد تا تو را سرپا نگاه دارد
همچنين برايت آروزمندم صبور باشى
نه با کسانى که اشتباهات کوچک مىکنند
چون اين کار سادهاى است
بلکه با کسانى که اشتباهات بزرگ و جبرانناپذير مىکنند
و با کاربرد درست صبوريت براى ديگران نمونه شوى
و اميدوارم اگر جوان هستى
خيلى به تعجيل، رسيده نشوى
و اگر رسيدهاى، به جوان نمایى اصرار نورزى
و اگر پيرى، تسليم نااميدى نشوى
چرا که هر سنى خوشى و ناخوشى خودش را دارد و لازم است
بگذاريم در ما جريان يابد
اميدوارم به پرندهاى دانه بدهى و به آواز يک
سهره گوش کنى، وقتى که آواى سحرگاهيش را سر مىدهد
چرا که به اين طريق، احساس زيبايى خواهى يافت
به رايگان
اميدوارم که دانهاى هم بر خاک بفشانى
هر چند خرد بوده باشد
و با روييدنش همراه شوى
تا دريابى در يک درخت چقدر زندگى وجود دارد
اگر همه اينها که گفتم برايت فراهم شد
ديگر چيزى ندارم برايت آروز کنم

از کسی شنیدم که آرزوهای ویکتور هوگو خیلی قشنگن.خوندم خوشم اومد و اینجا نوشتم که شما هم بخونید
سرگذشت بادبادک من
وقت زیادی ندارم.کسی چه می دونه.لااقل از اول مهر دیگه نمی تونم یا شایدم اینجوری نمی تونم بیام اینجا.می خوام تو این مدت باقی مونده هر چی که هست و دارم بذارم تا بخونید.این داستان واقعی نیست.این در حقیقت برداشت من از حرفای پدر و مادرمه در مورد مسائلی که تو محل کارشون پیش اومده و تو خونه در موردشون بحث کردن.امیدوارم که خوشتون بیاد.....

کلاس چهارم ابتدایی را تمام کرده بودم.تابستان شده بود.تازه اول تفریح و شادمانی بچه ها بود.من یکی از هزاران کودکی بودم که به عشق رسیدن تعطیلات،تمام درسهای آن سال را با نمره های عالی گذرانده بودم.
دلم هوس بادبادک بازی کرده بود.پدر برایم بادبادکی درست کرد،بی نهایت زیبا و بزرگ.اسمم را روی آن نوشتم تا همه بدانند صاحبی دارد که بادبادکش را دوست می دارد.
عصر یک روز گرم تابستان که به قول پدر و مادرم،"تف باد دم کرده ی کویر،وزیدن گرفته بود،روی پشت بام رفتم تا بادبادکم را برای سفری آسمانی بدرقه کنم.اورا به دستهای باد سپردم.بادبادکم بالا می رفت و از من دور می شد.دلش می خواست بیش از اینها بالا برود.این را به سادگی از تکان دادن بی وقفه ی دستهایش فهمیدم. با سماجت کودکانه ام هر لحظه محکم تر رشته ی نازکی که مرا به او پیوند زده بود می کشیدم.
احساس عجیبی داشتم.هم می خواستم برود و هم نمی خواستم.هم عاشق پروازش بودم و هم دلواپس نبودنش.
ساعتها همانطور ایستادم و با باد خیره سر که می خواست مرا از آن دلبستگی کودکانه جدا کند،جنگیدم.لحظه ای تصور کردم،بادبادکم جان دارد و با حرکات نامنظم دستهایش که گاهی به هم نزدیکشان می کرد،التماسم می کند که رهایش کنم.
هر چه می گذشت او کوچک و کوچکتر می شد.دلم شکست.من همان بادبادک بزرگ و قشنگ خودم را می خواستم هوا آرام آرام تاریک می شد.چراغهای شهر کویری من یکی یکی روشن می شدند.انگار یک آسمان بالای سرم بود و یکی زیر پاهایم.ستاره هایی که زیر پاهایم می درخشیدند،پر نورتر از ستاره های بالای سرم بودند.اما من عاشق ستاره هایی بودم که بالای سرم میان آسمان صاف و ساده ی خدا می درخشیدند.
سرعت باد بیشترو بیشتر شد.دستم درد گرفته بود.گرد و غبار هوا محکم توی صورتم می خورد.عطسه ام گرفت.درست در لحظه ای که می خواستم بازی را تمام کنم،رشته ی نازک بادبادک از دستم رها شد و بادبادکم اوج گرفت و من تنها شدم.نشستم و بی اختیار گریه کردم.چیزی نگفتم اما توی دلم برایش سفری خوش و بی خطر آرزو کردم.گر چه می دانستم عاقبتِ بادبادکها،گرفتار شدن در تاروپود سیم های برق و اسیر مرگی آرام آرام شدن است.
به هرحال سفر بادبادکم آغاز شده بود.برایش دست تکان دادم.از او خواستم زود برگردد و وقتی برگشت ،قصه ی سفرش را برایم بگوید.
رختخوابم را پهن کردم و دراز کشیدم و به آسمان خیره شدم.پلک هایم سنگین شد و به خوابی عمیق فرو رفتم.بادبادکم برگشت.کنارم نشست.دستش را گرفتم."حالت چطوره؟دیر کردی.داشتم دلواپس می شدم ."
-"نه بر می گشتم.کاش تو هم می تونستی باهام بیای.آخه من چیزایی دیدم که فکر کنم تو هیچ وقت ندیدی و فکرشم نمی کنی."
-حوصله داری برات بگم؟!"
-"آره حتما بگو."

و بادبادک برایم از حکایت عجیبی گفت که در طول سفر کوتاهش دیده بود.نمی دانم چه حکمتی بود که او توانسته بود آنهمه حوادث شاد و غمگین را به این سادگی ببیند و بزرگترها در عمر درازشان ندیده بود ند و شاید هم تا پایان عمرشان نمی دیدند.
از کوچه های زیادی گذشته بود.لحظه ی عبور از روی خانه ها،دزدانه از میان پنجره های باز،به جمع خانواده های زیادی سر کشیده بود.از خانه ی پیرزنی گذشت گوشه ی ایوان دراز کشیده بود و همه ی داروندارش را که فرشی کهنه و سماور نفتی رنگ و رو رفته ای بود،کنار دستش گذاشته بود.او دیده بود که پیرزن به زحمت فراوان از جایش حرکت کرد و خود را روی زمین کشید تا سماورش را آب کند.و چند لحظه بعد دختر همسایه از در وارد شد و برایش غذا آورد و با مهربانی آن را در دهان پیرزن می گذاشت.لبخندی کم رنگ روی لبانش نشست . آرام و بی صدا به راهش ادامه داد.
لحظه ای بعد از روی خانه ی زن جوانی گذشت که چند تا بچه ی قد و نیم قد دور و برش را گرفته بودند و مدام بهانه ی پدر ی را می گرفتند،که ماهها پیش او را برای همیشه از دست داده بودند.و مادرشان با صبری عجیب برای تامین مخارج زندگی قالی می بافت تا بچه هایش در فقر و تنگدستی زندگی نکنند.شنیده بود که زن جوان زیر لب از بی معرفتی دوستان وآشنایان شکایت می کند و خدا ر ا سوگند می دهد که هرگز فرزندانش را محتاج هیچ کسی نکند.
کمی آن طرفتر ،زیر نور چراغ برق که مثل شاهدی خاموش سالها ایستاده بود و نظاره گر اعمال انسانها بود،دو جوان را دیده بود که قیافه هایشان کمی عجیب و مشکوک بود.آن دو آهسته در گوش هم نجوا می کردند.لحظه ای بعد،یکی از آنها بسته ای کوچک را میان دستهای دیگری گذاشت و او هم شیء براق و طلایی رنگی را به عنوان بهای آن بسته ی کوچک به دیگری بخشید.کنجکاو شده بود و دلش می خواست بداند توی آن بسته چیست.دنبال آن جوان پریشان به راه افتاد.او را دید که گوشه ای میان تاریکی خزید.نور خیره کننده ی کبریت ،لحظه ای کوتاه فضای اطرافش را روشن کرد و سپس بوی نامطبوعی به مشام رسید.صدای وجدان جوان را شنید که او را برای دزدیدن گردن بند،همسرش و گرفتار شدن در دام اعتیاد،سرزنش می کرد.
به راهش ادامه داد.دقایقی بعد از روی خانه ای زیبا و با شکوه گذشت.پنجره ها باز بود و صدای داد و فریاد اعضای خانه به گوش می رسید.میان اعضای خانواده نزاعی بر سر هیچ و پوچ در گرفته بود.هر کسی برای خودش حرفی می زد.ناگهان در باز شد و جوانی به حالت قهر با خشم و ناراحتی خانه را ترک کرد و موقع رفتن در را به شدت به هم کوبید و پس از رفتن او همه ساکت شدند و پدر با تاسف گفت:"عمری برای بزرگ کردن پسرم زحمت کشیدم.می خواستم سربلند زندگی کند.دوست داشتم درس بخواند و برای خودش آدم مهمی شود.ولی دوستان نابابش همه ی زحمات مرا نقش بر آب کردند و او را از من گرفتند.خدا کمکش کند.از دست من دیگر کاری ساخته نیست."
بادبادک هی گفت و گفت.از خانه ای گفت که فرزندشان بیمار شده بود و پزشک معالج آنها را از درمان فرزندشان به کلی مایوس کرده بود.و مادر سر سجاده نشسته و در حالی که اشک تمام صورتش را خیس کرده بود از خدا می خواست فرصتی دوباره برای زندگی به فرزندش عطا کند.
چند قدم آن طرفتر صدای شادمانی و سرور از خانه ای که پیمان مقدس ازدواج در آن صورت می گرفت،به آسمان بلند شد.دستهایش را به سوی آسمان دراز کرده و برای زوج جوان از صمیم قلب دعا کرده بود.
دلم گرفت.درد عجیبی توی احساسم پیچیده بود.من تا آن زمان چنین چیزهایی را نه دیده بودم و نه شنیده بودم.
بادبادک داشت حرف می زد که صدای مادر حرفش را قطع کرد.گفتم منتظر باش برمی گردم.چشم باز کردم.غصه ی همه ی عالم توی دلم نشست.همه ی چیزهایی که دیده بودم،خوابی بیشتر نبود.اثری از بادبادکم نبود.روز بدی را شروع کردم.تمام آن روز را به خواب عجیبی که دیدم فکر کردم و تصمیم گرفتم وقتی بزرگ می شوم،از کنار مشکلات مردم،بی تفاوت نگذرم و حتی اگر شده به اندازه ی دقایقی کوتاه به حرفهایشان گوش کنم.
عصر آن روز به اتفاق پدر و مادرم به صحرا رفتیم.از دور شیء بزرگی را دیدم که روی بوته ای خار نشسته بود.اول تصور کردم پرنده ای بزرگ است.جلوتر رفتم باورم نمی شد.بادبادکم بود که برخلاف تمام بادبادکهای دنیا که به سیم تیرهای چراغ برق گرفتار می شوند و می میرند،روی بوته ی خار جا خوش کرده بود.
خدا را شکر کردم.با احتیاط آن را برداشتم.اندکی زخمی شده بود.نوازشش کردم.از پدر خواستم مرا در مرمت آن یاری کند.لحظه ای به نوشته های روی بادبادک نگاه کردم.آخر پدرم آن را با کاغذ روزنامه درست کرده بود.عجیب بود.بادبادکم از صفحه ی حوادث روزنامه درست شده بود.آن را برداشتم و گوشه ای نشستم و تمام آن صفحه را خواندم.حالا علت سفر عجیب بادبادک ر ا فهمیدم.
اکنون سالهاست که بادبادکم را توی صندوقچه ی چیزهای با ارزشم نگه داشته ام.
ماه مهمانی خدا
خداوندا!اگر مرا در آتش جهنم داخل سازی، به اهل آن اعلام خواهم کرد که تو عشق می ورزم.
قسمتی از مناجات شعبانیه.
ماه شعبان خدا حافظی می کند و هنوز در انتظار جمعه ی وعده داده شده نشسته ایم.پس کدامین جاده ی مهربان و سپید تو را به این حوالی نزدیک می کند.
ماه رمضان با تمام مائده های آسمانی و زمینی اش بار دیگر در دفتر عمر ،نقش خاطره می زند و خداوند با اقیانوس رحمت بیکرانه اش، باز هم پنجره های فراوانی را به آسمان می گشاید و اهل زمین را فرامی خواند تا برای یک بار هم که شده، آسمان را بنگرند، بلکه بدانند که همه ی هستی و زمان، زمین نیست!
باران رمضان شوینده ی گناهان و پوشنده ی عیوب است و عید فطر در واقع پایکوبی سپیدرویانی است که این لحظه ها را بی درنگ، درک می کنند و با صدف جان ،قطراتی از مروارید باران را به کام بر می گیرند.(منبع؟؟؟)
چرا نگریم در صورتی که نمی دانم مسیرم تا کجاست و به کجا می روم و اکنون می بینم که نفس با من خدعه می کند و روزگار با من مکر می ورزد در حالی که عقاب مرگ بر سرم پر و بال گشوده است
(فرازهایی از دعای ابو حمزه ی ثمالی)
تازه سحری خوردم.منتظرم که وقت نماز بشه.همراه خانواده به پیشواز ماه مبارک رمضان رفتیم.می دونم که خیلی از شما الان مشغول عبادت هستید.یادمون باشه همدیگه رو وقت نماز و سر سفره های سحری و افطار از دعای خیر بی بهره نذاریم.
امیدوارم که خداوند توفیق عبادت در این ماه پر خیرو برکت رو نصیب همه ی ما بکنه و اونقدر پاک و آسمونی بشیم که اگه زنده موندیم تا ماه رمضون سال دیگه دور گناه نگردیم و اون جوری باشیم که خدا گفته.
ای خدا کجا خیری توانم یافت در صورتی که خیر جز پیش تو نیست و از کجا راه نجاتی خواهم جست و حال آنکه جز به لطف تو نجات میسر نیست.
(فرازهایی از دعای ابو حمزه ی ثمالی)
ٍصلوات و آرزو
آرزوها همراه صلوات
اینجا شهر آرزوست.برای رسیدن به آرزوها باید نیرویی قویتر از قدرت آدمها باشد.برای رسیدن به آرزوها،از صلوات کمک می گیریم!!!!!
به آیه آیه ی قران احمدی صلوات
به بهترین گل گلزارسرمدی صلوات
به اهل بیت رسول گرامی اسلام
به غنچه غنچه باغ محمدی صلوات
امام رضا(ع):
هر کس روز جمعه 100 مرتبه بر رسول خدا(ص) صلوات بفرستد،شصت حاجت او روا می شود.سی در دنیا و سی در اخرت.
امام صادق (ع) به شخصی که در خدمتشان بود،فرمودند:می خواهم به تو بیاموزم که تو را از گرمی آتش جهنم،نگاه دارد و ان این است که بعد از نماز صبح صد مرتبه صلوات بفرستی.
امام علی (ع) می فرمایند:
هیچ دعایی به آسمان نمی رسد مگر اینکه دعا کننده بر محمد(ص) و آل او صلوات بفرستد.
امام صادق(ع) می فرمایند:
کسی که جاجتی دارد باید اول صلوات بر محمد و آل محمد بفرستد و بعد از آن حاجت خود را بخواهد.و در آخر دعا،دوباره صلوات بفرستد.زیرا خدوند کریم تر از آن است که دو طرف دعا را قبول کند و وسط دعا را قبول نکند.صلوات بر محمد (ص) و آل محمد(ص)مانع های استجابت دعاها را برطرف می سازد.
پیامبر(ص) می فرمایند:
هر کس هر روز از روی شوق و محبت سه مرتبه بر من صلوات بفرستد،بر خدا لازم می شود،گناهان او را بیامرزد.در همان روز یا همان شب.
و باز می فرمایند:
هر کس در کتابی یا نوشته ای بر من صلوات بنویسد،تا زمانی که نام من در آن کتاب هست،فرشتگان پیوسته برای او از درگاه حق،طلب آمرزش کنند.
پس: "اللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ و آلِ مُحَمَّدٍ"
و معنای صلواتی که برابر با ده هزار صلوات است:
خدایا!درود فرست بر مولای ما،پیامبر ما،محمد(ص) و خاندانش،تا انگاه که روز و شب می آیند و می روند و بامداد و شامگاه،پی در پی می شوند.و روزان و شبان به دنبال هم می رسند.و آن دو ستاره ی قطبی بزرگ و کوچک،روی می اورند.روان او و خاندانش را از سوی من،درود و سلام برسان.




